در روزی از روزها
برآنم درختی شوم؛
در هیئت خود، هیبت آدمی
ایستاده و استوار
تا قوزک در خاک
خاکی خشک و باران ندیده
- دیریست که آسمان با این خاک قهر است-
بیریشه ولی
ریشهها سخت آزارم میدهند.
□
می خواهم در تمامی فصول میوه دهم
در بهارم از سینه، انبه
تابستان از کمرگاهم نارنج
در پاییز از کف دست، تمشک
و در زمستان از زانوانم سیب.
در هر بندم شکوفهی میوهها با اشارتی سر میزند
و با هر شکافی بر پوستم، انگبین میتراود.
□
اما
-نمی دانم چه رازیست-
هرچه تلاش میکنم
از سرم تنها بلوط جوانه میزند؛
در پاییزِ نم نمِ باران
محصلان، پس از زنگ آخر
از بند رسته، در راه خانه
بلوطهایم را
- به کینه و شوخی-
به یکدیگر رمی میکنند؛
گاهی نیز شبگردی تنها
برای نیم چاشتِ فردا
بلوطهایم را
-بلوطهایش را-
در جیب جاساز میکند.
به حسام امیری
برچسب: بی عنوان,بی عنوان همزاد,بی عنوان از همزاد,بی عنوان دختر بندری,وبلاگ بی عنوان,عنوان بي تك,عنوان بي تك المعادي,عنوان بي تك بالاسكندريه,عنوان بي تك عباس العقاد,عنوان بي تك حلوان,
نویسنده: ابوالفضل میرزاده